تبليغاتX
"کوتاه اما خواندنی"


"کوتاه اما خواندنی"

درست است که نمیکنید یاد از ما،ولی ما هستیم دل به پیامی که نمیدید بستیم



اولین مردمان جهان که نخ به سکه می‌بستند و در داخل تلفن‌های عمومی
می‌انداختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که توانستند از کارتهای اعتباری تلفن‌های عمومی استفاده
کنند، بدون آنکه اعتبار آن کم شود، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که نوشابه‌های تقلبی ساختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که در اولین صادرات به کشورهای شمالی ایران به جای حنا،
خاک رنگی فروختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که کشف کردند دروغگویی و ریا و کلک‌بازی برای موفقیت ضروری
است، ایرانیان بودند!
اولین مردمان دنیا که همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و هم سردشان
ایرانیان بودند، چون همزمان با روشن کردن بخاری، پنجره‌ها را هم باز
می‌کنند!
اولین مردمانی که در گروه کم‌توسعه‌ترین کشورهای دنیا قرار دارند ولی
ادعا و توقع برترین مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که فقط به گذشته بسیار بسیار دور خود افتخار می‌کنند ولی
چیزی در ۵۰۰ سال اخیر برای دنیا نداشته‌اند ، ایرانیان بودند
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط غزال| |


دو کاج- روایت اول 
 
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
 
 
 دو کاج - روایت دوم
 
 
در كنار خطوط سيم پيام خارج از ده دو كاج روئيدند

ساليان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست مي‌ديدند

روزي از روزهاي پائيزي زير رگبار و تازيانه باد

يكي از كاجها به خود لرزيد خم شد و روي ديگري افتاد

گفت اي آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل كن

ريشه‌هايم ز خاك بيرون است چند روزي مرا تحمل كن

كاج همسايه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد

شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد

مهر بانی بگوش باد رسید باد آرام شد ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم کم کمک پا گرفت سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدندآسان

ابر باران رساند وچندی بعد ده ما نام یافت کاجستان
 
 
شاعر: محمد جواد محبت
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط غزال| |

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. 

من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دوسلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

نامه شماره سهسلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهارسلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط غزال| |

عکاس سرکلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را 
تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد
اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله
يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط غزال| |

دلم براش تنگ شده

اميدوارم با دوستاش خوش باشه

اميدوارم خدا يه شوهر خوب نصيبش بكنه

اميدوارم فرزندان صالح گيرش بياد...


نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط غزال| |

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط غزال| |

خانومی طوطی ای خرید،اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند و به صاحب مغازه گفت : این پرنده صحبت نمیکند!

صاحب مغازه پرسید:آیا در قفسش آینه هست؟ طوطی ها عاشق آینه اند.آنها تصویرشان را در آینه میبینند و شروع به صحبت میکنند.آن خانوم یک آینه خرید و رفت.

روز بعد باز آن خانوم برگشت،طوطی هنوز صحبت نمیکرد.صاحب مغازه پرسید:نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانوم یک نردبان خرید و رفت.

اما روز بعد باز هم ان خانوم آمد.صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشکل همین است.به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند،حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد.آن خانوم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.

وقتی ان خانوم روز بعد وارد مغازه شد،چهره اش کاملا تغییر کرده بود.او گفت: طوطی مرد!!!

صاحب مغازه یکه خورد و پرسید: واقعا متاسفم،آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟

آن خانوم پاسخ داد:چرا!درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که مگر در آن مغازه،غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟!!

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط غزال| |

مردها مثل «مخلوط کن» هستند:
در هر خانه یکی از آنها هست ولی نمیدانید به چه درد میخورد.

مردها مثل «آگهی بازرگانی» هستند:
حتی یک کلمه از چیزهائی را که میگویند نمیتوان باور کرد.

مردها مثل «کامپیوتر» هستند:
کاربری‌شان سخت است و هرگز حافظه‌ای قوی ندارند.

مردها مثل «سیمان» هستند:
وقتی جائی پهنشان میکنی باید با کلنگ آنها را از جا بکنی.

مثل «طالع بینی مجلات» هستند:
همیشه به شما میگویند که چه بکنید و معمولاً اشتباه می‌گویند.

مثل «جای پارک» هستند:
خوب‌هایشان قبلا" اشغال شده و آنهائی که باقی مانده‌اند یا کوچک هستند یا جلوی درب منزل مردم

مردها مثل «پاپ کورن» (ذرت بو داده) هستند:
بامزه هستند ولی جای غذا را نمی‌گیرند.

مردها مثل «باران بهاری» هستند:
هیچوقت نمیدانید کی می‌آیند، چقدر ادامه دارد و کی قطع میشود.

مثل «پیکان دست دوم» هستند:
ارزان هستند و غیر قابل اطمینان.

مردها مثل «موز» هستند:
هرچه پیرتر میشوند وارفته ‌تر میشوند.


منبع:

http://www.itanz.net

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط غزال| |

فاصله ها هیچگاه حریف خاطره ها نیستند!

خانوم فغانی دوستون دارم بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنین...

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط غزال| |

سلام به همه دوستای خودم

من جواب همه کسایی که لطف کردن و تو پست قبل برام کامنت گذاشتن رو دادم،بی زحمت خودشون برن و جوابشونو ببینن!!

اما جواب بعضی ها رو هم خصوصی دادم،که خودشون میدونن...

راستی از این به بعد این وبلاگ دیر به دیر آپ میشه

ماه مهر داره میاد و ...

برام دعا کنین که این سال آخری رو هم به خوبی پشت سر بذارم!

همین

دیگه حرفی نیست

منتظرم باشد

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط غزال| |


Design By : Night Skin